تبليغاتX
سورن و عاشقانه ها ( soreN and LOVE )

سورن و عاشقانه ها ( soreN and LOVE )

آدرس جدید وبلاگ

این وبلاگ به آدرس زیر منتقل شد :

http://soreNandLOVE.mihanblog.com

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 19:27  توسط مجتبی  | 

عشق واقعی

یه روز یه نفر در داشت تو یه راهی نماز میخوند و مجنون بدون اینکه متوجه بشه ، از بین اون و مُهرش رد شد !

مرد نمازشو قطع کرد و داد زد : هِی ، چرا بین منو خدام فاصله انداختی ؟

مجنون به خودش اومد و گفت : من که عاشق لیلی هستم ، تو رو ندیدم !

تو که عاشق خدای لیلی هستی ، چطوری منو دیدی ؟!

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 14:3  توسط مجتبی  | 

داستان پسر و دختر

پسر به دختر گفت : اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی ، اولین نفری هستم كه میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت كنم .
دختر لبخندی زد و گفت : ممنونم .

تا اینكه یك روز اون اتفاق افتاد...
حال دختر خوب نبود...
نیاز فوری به قلب داشت...
از پسر خبری نبود...
دختر با خودش می گفت : میدونی كه من هیچ وقت نمی ذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا كنی...
ولی این بود اون حرفات...
حتی برای دیدنم هم نیومدی...
شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم...
آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید...


چشمانش را باز كرد...
دكتر بالای سرش بود .
به دكتر گفت چه اتفاقی افتاده ؟
دكتر گفت : نگران نباشید ، پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده .
شما باید استراحت كنید...
درضمن این نامه برای شماست !

دختر نامه رو برداشت ...
اثری از اسم روی پاكت دیده نمی شد .
بازش كرد و درون آن چنین نوشته شده بود :


سلام عزیزم .
الآن كه این نامه رو می خونی ، من در قلب تو زنده ام .
از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم ، چون می دونستم اگه بیام هرگز نمیذاری كه قلبمو بهت بدم...
پس نیومدم تا بتونم این كارو انجام بدم...
امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه .
عاشقتم تا بینهایت

دختر نمی تونست باور كنه...
اون این كارو كرده بود...
اون قلبشو به دختر داده بود...
آرام اسم پسر را صدا كرد و قطره های اشك روی صورتش جاری شد و به خودش گفت چرا هیچوقت حرفاشو باور نكردم ؟
.
.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 19:40  توسط مجتبی  | 

عشق

عشق غالباً یک نوع عذاب است

اما

محروم بودن از آن مرگ است

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 19:27  توسط مجتبی  | 

درد عشق

گفتمش آغاز درد عشق چيست ؟

گفت آغازش سراسر بندگيست !

گفتمش پايان آن را هم بگو !

گفت پايانش همه شرمندگيست .

گفتمش درمانش را هم بگو !

گفت درماني ندارد ، بي دواست !

گفتمش يک اندکي تسکين آن ؟

گفت تسکينش همه سوز و فناست !

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 19:21  توسط مجتبی  | 

هیچ بنده ای رو نادیده نگیریم

آنگاه که غرور کسی را له می کنی ،

آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی ،

آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی ،

آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ،

آنگاه که حتی گوشَت را می بندی تا صدای خُرد شدن غرورش را نشنوی ،

آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری...

می خواهم بدانم،
دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی

تا برای خوشبختی خودت دعا کنی ؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 19:19  توسط مجتبی  | 

خدا رو دوست دارم

خدا رو می خوام نه واسه این که ازش چیزی بخوام

خدا رو می خوام نه واسه مشکل و حل غصه هام

خدا رو می خوام نه واسه ی جهنم و بهشت

خدا رو می خوام نه واسه زیبا و زشت

خدا رو می خوام نه واسه خودم که باشم یا برم

خدا رو می خوام نه واسه روزای تلخ آخرم

خدا رو می خوام نه واسه سِکه و سَکو و مَقام

خدا رو می خوام که فقط  تو رو نگه داره برام

خدا رو دوست دارم واسه این که  تو رو بهم داده

خدا رو دوست دارم چون عاشق بودنو یادم داده

خدا رو دوست دارم چون عاشقا رو خیلی دوست داره

خدا رو دوست دارم چون عاشقو تنها نمی ذاره

خدا رو دوست دارم واسه این که حواسش با منه

خدا رو دوست دارم آخه همیشه لبخند می زنه

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 19:52  توسط مجتبی  | 

اگه یه روز

اگه یه روز وقتی داشتی رد می شدی نگات کرد ، بدون براش مهمی .

اگه یه روز وقتی داشتی می افتادی ، برگشت و با عجله اومد سمتت ، بدون براش عزیزی !

اگه یه روز وقتی داشتی میخندیدی ، برگشت و نگاهت کرد ، بدون واسش قشنگی !

اگه یه روز وقتی داشتی اشک میریختی ، اومد و باهات اشک ریخت ، بدون دوستت داره !

اگه یه روز وقتی داشتی با یکی دیگه حرف میزدی ترکت کرد ، بدون عاشقته !

اگه یه روز دیدی داری ترکش میکنی و فقط سکوت کرده ، بدون دیوونته !

اگه یه روز دیدی که در نبودنت داغون شده ، بدون براش همه چی بودی !

اگه یه روز دیدی که از بی تو بودن می ناله ، بدون بدون تو میمیره !

اگه یه روز دیدی که بعد رفتنت لباس سیاه پوشیده ، بدون روحش مُرده !

اگه یه روز دیدیش که یه جا افتاده و یه پارچه ی سفید روش کشیدن ، بدون دیگه مُرده !

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 19:49  توسط مجتبی  | 

تا آخرین لحظه دوستت دارم

در دادگاه عشق ،

قسمم قلبم بود ،

وکیلم دلم

و حضار جمعی از عاشقان و دلسوختگان....

قاضی نامم را بلند خواند و گناهم را دوست داشتن تو اعلام کرد...

و سپس محکوم شدم به تنهایی و مرگ کنار چوبه دار !

از من خواستند  تا آخرین خواسته ام را بگویم.....

و من گفتم به تو بگویند :

دوستت دارم !

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 20:14  توسط مجتبی  | 

باور غلط

شاید بعضی ها بگن که عاشقای واقعی هیچ وقت به هم نمیرسن !

اما این یه باور غلطه !

من باورم اینه که :

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 17:29  توسط مجتبی  | 

خدا عشق رو به ما داد

تـنها عشق با روح انسان پـیـونـد می خورد ،

زنـدگـی بـدون عـشـق ، سـرد و مـرده اسـت ،

زنـدگـی  تـوام  عـشـق ، گرم و پـر خروش اسـت ،

هـر کـس کـه عشق را هـرگز نیافت ، زندگی هـم نکرد ،

و کسی هـم کـه عشق را یـافـت ، زندگی اش را ازدست داد ،

بـا عشق می توان دنیـا را  بـه  انـدازه یک نفر کوچک کـرد ،

بـا عشق مـی تـوان یک نفر رو بـه اندازه دنیا بزرگ کرد ،

عشق با درد هـمـراه است ، چون دگرگون می کند ،

عشق واقعی ، تنـهایی را به یگانگی مبدل می کند ،

عشق زیباست ;

چون ، خدا ، عشق را به ما داد !

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 17:26  توسط مجتبی  | 

تا ابد باهام بمون

لحظه های بی تو بودن هر کدوم مثل یه ساله

                                لحظه های با تو بودن هم که رویای محاله

حرفای قشنگ و خوبت ، همیشه برام نیازه

                                راز زنده بودن من ، آره اون چشمای نازه

آخه تا به کی دل من ، با این غم و غصه بسازه ؟

                                چرا عشق ما فقط  یه ، عشق مخفی و یه رازه ؟

کاش می شد داد بزنم ، بگم که تو مال منی

                                واسه پر کشیدنم تا آسمون ، بال منی

خودتم خوب می دونی چقدر دلم می خواد تو رو

                                اونقدر که وقت رفتنت ، با التماس می گفت نرو

به خدا که آرزوی قلب من تنها یه چیزه ، و اونم فقط وصاله

                                منتها اون اولم گفتم که داشتن و به تو رسیدنم خیلی محاله

الهی بیاد یه روزی که من و تو ما بشیم

                                تا ابد کنار هم ، برای هم بمونیم و از همدیگه جدا نشیم

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 17:20  توسط مجتبی  | 

کلبه ی عاشقی

اینجا كلبه عاشقی من است !

این كلبه وسعتی دارد به اندازه دلم و فضایی به حجم حضورم !

آنقدر بزرگ است كه صدایم از آن سو، این سو به گوش نمی رسد كه می گویم سلام

و آنقدر كوچك كه گاهی مجبور می شوم چشمهایم را برای دیدن كرانهایش خسته كنم !

می دانی؟

این كلبه برایم خیلی دوست داشتنی است ، چون به اندازه همین جمله ساده و معصومانه است !

می دانی؟

من همه ی گمشده های زندگی ام را در گوشه و كنار این كلبه جستجو می كنم...

همه ی لحظات از دست رفته را !

می خواهم جایی همین اطراف پیدا كنم ، شاید نشود ، اما من می گویم می شود !

می دانی؟

این كلبه با وجود آنكه دیگر عصر سنگ و آهن سالهاست آغاز شده و روزگار سیمانی و درخشندگی شیشه ای مدتها فرا روی انسان قرار گرفته ، جانی دارد از جنس روح من ، محبتم به تو و علاقه به بودن در كنارت .

آن گونه بگویم كه اگر این کلبه بداند روزی ماوایی نخواهد بود ، چه بسا در ساعتی و یا كمتر دیوارهایش فرو بریزد ; وآتش عشق خاموش شود !

می دانی؟

در دلم نامت را نجوا می كنم و دیوار ها و پنجره نامت را در میان چشمانم می خوانند و با من در انتظارت می مانند .

می دانی؟

می دانند كه من چقدر دوستت دارم !

می دانی؟

می دانند كه می خواهم روزی دستت را بگیرم و تو را در كلبه عاشقی به تماشا بنشینم !

آری !

تو را به تماشا می نشینم روزی ،تو را !

ای همه ی چشمان من برای تماشا ، دوستت دارم !

باز هم بنویسم ؟

در دفتری بنویسم كه زمان در آن به عقب باز می گردد !

یاد داری دفتری كه زمان در آن به عقب باز گردد؟؟

میگویی نه ؟؟؟!!!

اما من خواهم نوشت گوشه ای از كلبه .

دستانم را به دور زانوان حلقه كرده ام و می گویم :

دوستت دارم و هرگز فراموشت نخواهم كرد !

 

هرگز تا ابد !

به خدا قسم كه درب این كلبه را به روی هیچ كس دیگر  باز نخواهم كرد !

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 18:2  توسط مجتبی  | 

به اینکه من دوستت دارم حتی یه لحظه شک نکن !

رو ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن

                                                به اینکه من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن

 

بزار بهت گفته باشم که ماجرای ما و عشق

                                               تقصیر چشمای تو بود ‌‌‌، وگرنه ما کجا و عشق؟

 

سرم تو لاک خودم و دلم یه جو هوس نداشت

                                                بس که یه عمر آزگار کاری به کار کس نداشت

 

تا اینکه پیدا شدی و گفتی ازاین چشمای خیس

                                                تو دفتر ترانه هات یه قطره بارون بنویس

 

عشقمو دست کم نگیر درسته مجنون نمیشم

                                                وقتی که گریه می کنی حریف بارون نمیشم

 

رو ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن

                                                به اینکه من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن

 

هنوز یه قطره اشکتو  به صد تا دریا نمیدم

                                                 یه لحظه با تو بودنو به عمر دنیا نمی دم

 

همین روزا بخاطرت به سیم آخر می زنم

                                                 قصه عاشقیمونو تو شهرمون جار می زنم
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 21:55  توسط مجتبی  | 

تو مثه یه اتفاقی

تو مثل یه اتفاقی که یه روز می خواد بیفته

                                 مثل اون شعر قشنگ که هیچ کسی هنوز نگفته

 

مثل قاب عکس زردی که نشسته روی دیوار

                                 مثل اشکهایی که آروم می چکن رو سیم گیتار

 

دست تو حسی شبیه چیدن سیبهای قرمز

                                 مثل سینه ریزی که روش می نویسن بی تو هرگز

 

مثل ذوق یه کویری بعد یه دعای بارون

                                 مثل نقش فال قهوه توی کوچه های مجنون

 

مثل بیشتر بهارا دوباره من از تو دورم

                                 بیا و نذار بریزه آخرین برگ غرورم

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 21:54  توسط مجتبی  | 

وقتی کسی رو دوست داری

وقتی کسی رو دوست داری ، حاضری جون فداش کنی

حاضری دنیا رو بدی ، فقط یه بار نگاش کنی

بخاطرش داد بزنی ، بخاطرش دروغ بگی

رو همه چی خط بکشی ، حتی رو برگ زندگی

وقتی کسی تو قلبته ، حاضری دنیا بد بشه

فقط اونی که عشقته ، عاشقی رو بلد باشه

قید تموم دنیا رو ، بخاطر اون می زنی

خیلی چیزارومی شکنی ، تا دل اونو نشکنی

وقتی کسی تو قلبته ، یه چیز قیمتی داری

دیگه به چشمت نمیاد ، اگرچه ثروتی داری

حاضری قلب تو باشه ، پیش چشای اون گرو

فقط خدا نکرده اون ، بهت یه وقت نگه برو

وقتی بشینه به دلت ، از همه دنیا می گذری

تولد دوبارته ، اسمشو مخفی می بری

حاضری جونتو بدی ، یه خار توی دستاش نره

حتی یه ذره گرد  وخاک ، تو معبد چشاش نره

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 21:52  توسط مجتبی  | 

نمیدانم

نمی دانم چه کردی با دل من

که این دل بی قرار بی قرار است

نمی دانم چه گفتی با نگاهت

که چشمانم چنین در انتظار است

فقط یک لحظه جانا در برم باش

که با تو چار فصل من بهار است

به وقت دیدن آن روی ماهت

تپشهای دل من بی شمار است

برای من فقط یک لحظه زیباست

و آن هم لحظه دیدار یار است

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 21:48  توسط مجتبی  | 

تنهایی

تنهاییم عالمی داره...

به خصوص وقتی که همه دورت هستن ، اما باز تو تنهایی...

چقدر جالبه که ما آدما از همه کسایی که دورو برمونن ، چشم امیدمون فقط به یه نفره; کسی که بودنش واسه ما مثل داشتن همه دنیاست و نبودنش پایان زندگی و همه آرزوها...

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 21:42  توسط مجتبی  | 

آهنگ بنیامین

دوستان اینم آهنگ بنیامینه . اسمش هست رفیقا میگن .

آهنگ قشنگیه . لینکشو میذارم ، اگه خواستید دانلود کنید :

برای دانلود آهنگ اینجا کلیک کنید .

+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت 18:3  توسط مجتبی  | 

هرگز

هرگز نگو كه دوست داري اگر حقيقتا بدان اهميت نمي دهي....

 درباره احساست سخن نگو اگر واقعا وجود ندارد ....

 هرگز دستي را نگير وقتي قصد شكستن قلبش را داري...

هرگز به چشماني نگاه نكن وقتي قصد دروغ گفتن داري....

هرگز سلامي نده وقتي مي داني كه خداحافظي در پيش است ....

به كسي نگو كه تنها اوست وقتي در فكرت به ديگري فكر مي كني....

قلبي را قفل نكن وقتي كليدش را نداری....

هرگز نگو براي هميشه وقتي مي داني كه جدا مي شوي...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 15:41  توسط مجتبی  | 

حرف من

اگه بهت گفتن هزار نفر دوستت دارن ، بدون اولیش منم .

اگه گفتن صد نفر می خوان پیش مرگت بشن ، بدون اولین جنازه منم .

اگه گفتن ده نفرو می خوان به جرم عاشقی بکشن ، بدون اولین اعدامی منم .

اما اگه گفتن کسی دیگه تو رو دوست نداره ، بدون من مُردم .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 15:37  توسط مجتبی  | 

عشق چیست ؟

به کودکي گفتند : عشق چيست؟ گفت : بازي. به نوجواني گفتند : عشق چيست؟ گفت : رفيق بازي. به جواني گفتند : عشق چيست؟ گفت : پول و ثروت. به پيرمردي گفتند : عشق چيست؟ گفت :عمر. به عاشقي گفتند : عشق چيست؟ چيزي نگفت.آهي کشيد و سخت گريست .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 15:34  توسط مجتبی  | 

به نام خدا

به نام خدا خالق انسان .

 به نام انسان خالق غم ها .

 به نام غم ها به وجود اورنده اشك ها .

 به نام اشك تسكين دهنده ي قلب ها .

 به نام قلب ها ايجاد گر عشق .

 و به نام عشق زیباترین خطای انسان !

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 12:15  توسط مجتبی  | 

می خوام فریاد بزنم : دلم برات تنگ شده

دیروز با یه دسته گل اومده بود به دیدنم .

با یه نگاه مهربون....

همون نگاهی که سالها آرزوشو داشتم و ازم دریغ می کرد .

گریه می کرد و می گفت دلش برام تنگ شده .

ولی من فقط نگاهش می کردم . چون نمی تونستم بهش چیزی بگم .

وقتی رفت , سنگ قبرم با اشکاش خیس شده بود .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 18:40  توسط مجتبی  | 

جمله ها و مطالب عاشقانه

وسعت دوست داشتن رو هیچ وقت اندازه نگیر . زیادشم کمه .

 

 

عشق شما را چون خوشه های گندم دسته میکند . آنگاه شما را به خرمن کوب از پرده ی خوشه بیرون می آورد و سپس به غربال باد , دانه را از کاه می رهاند . و به گردش آسیاب می سپارد تا آرد سپید از آن بیرون آید . سپس شما را خمیر می کند تا نرم و انعطاف پذیر شوید .

 

 

 

 

عشق آن است که همه ی خواسته ها را برای او آرزو کنی .

 

 

 

 

 

سیب سرخی را به من بخشید و رفت

عاقبت بر عشق من خندید و رفت

چشم از من کند و دل از من برید

حال بیمار مرا فهمید و رفت

اشک در چشمان سردم حلقه زد

بی مروت گریه ام را دید و رفت

با غم هجرش مدارا می کنم

گرچه بر زخمم نمک پاشید و رفت

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 18:38  توسط مجتبی  | 

زندگی چند بخشه ؟

گفتم : زندگی چند بخشه ؟

گفت :  دو بخش , کودکی و پیری .

گفتم : پس جوانی چه شد ؟

گفت : با عشق ساخت , با بی وفایی سوخت...

و با جدایی مرد .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 18:36  توسط مجتبی  | 

خودت را از کسی پس نگیر

خودت را از کسی پس نگیر . شاید این تنها چیزی باشد که او دارد .

وقتی می گویی دوستت دارم , به این جمله خوب دقت کن ....

چرا که شاید با گفتن آن شمعی را روشن کنی که خاموش کردنش , به خاموشی او بیانجامد .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 18:35  توسط مجتبی  | 

زیبا ترین

زیباترین تصویری که در زندگانیم دیدم،نگاه عاشقانه و معصومانه تو بود ...

زیباترین سخنی که شنیدم، سکوت دوست داشتنی تو بود...

زیباترین احساساتم، گفتن دوست داشتن تو بود ...

زیباترین انتظار زندگیم، حسرت دیدار تو بود ...

زیباترین لحظه زندگیم، لحظه با تو بودن بود ...

زیباترین هدیه عمرم، محبت تو بود ...

زیباترین تنهاییم، گریه برای تو بود ...

زیباترین اعترافم . . . .

عشق تو بود .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 18:30  توسط مجتبی  | 

چند تصویر عاشقانه

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 14:35  توسط مجتبی  | 

چند تصویر عاشقانه 2

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 14:29  توسط مجتبی  |